عنوان: «شرم مادرانه: داستانی از پذیرش و رهایی»
مادری که در تلاش است تا بهترینها را برای فرزندش فراهم کند، گاهی با چالشهای درونی و بیرونی روبهرو میشود که روح و جسم او را تحت فشار قرار میدهند. این داستان تجربه من به عنوان یک مادر است که در مواجهه با شرایط سخت پزشکی و فشارهای اجتماعی احساس شرم و شکست میکردم.
پسرم که به دنیا آمد، با مشکل تنفسی مواجه شد و مجبور شد ده روز در بیمارستان بستری شود. در این مدت، هر بار که میخواستم به او شیر بدهم، پرستاران با نگاههایی پر از انتقاد و جملاتی پر از دستور به من میگفتند که چگونه باید شیر بدهم. هرکدام از آنها یک نظر متفاوت داشتند و این وضعیت برای من به شدت اضطرابآور بود. باید مواظب سرم، اکسیژن و کارهای پرستاری میبودم، اما در عین حال احساس میکردم که هیچچیز برای فرزندم مفید نیست و نمیتوانم او را سیر کنم. این احساس که فرزندم از شیر من بهرهای نمیبرد، قلبم را میفشرد.
من از فشارهای روانی و جسمی ناشی از کمخوابی، استرس و تنهایی تحت فشار قرار داشتم. پاهایم از فرط ورم به سختی در دمپایی بیمارستان جا میشد و خستگی عمیق به همراه شرم از ناکامی در شیر دادن به پسرم، مرا فرسوده کرده بود. پرستار به طور مداوم به من میگفت: «این چه مادری است که نمیتواند فرزندش را تغذیه کند؟» این جملات روح و ذهنم را آزرده میکرد و تنها آرزویم مرخص شدن از بیمارستان بود.
در روز مرخصی، متوجه شدم که از ناف پسرم آب بیرون میآید. ابتدا هیچکس باور نکرد، اما زمانی که این موضوع در مقابل مسئول بخش نوزادان تأیید شد، فهمیدیم که پسرم به اختلال نادری به نام «اوراکوس باز» مبتلا است؛ یعنی خروج ادرار از ناف. با این کشف، مجبور شدیم فوراً به تبریز برویم، جایی که پزشکان اعلام کردند پسرم باید جراحی شود.
پس از 17 روز بستری شدن و عمل جراحی، به خانه برگشتیم. انتظار داشتم که بازگشت به خانه آرامش و راحتی به دنبال داشته باشد، اما این فقط آغاز مشکلات من بود. فشارهای اجتماعی به من بیشتر از قبل وارد میشد؛ نگاههای مردم به شیر خشک و توجه به «خاصیت شیر مادر» و «مضرات شیر خشک» باعث شد که احساس شرم بیشتری کنم. شبها بیوقفه گریه میکردم و احساس میکردم که هیچ چیزی برای فرزندم کافی نیست. این احساس گناه و ناکامی در من ریشه دوانده بود.
یک سال گذشت. من عصبی، کمخواب و پرخاشگر شدم. تا اینکه یک روز به چشمهای پسرم نگاه کردم. نگاه ترسیده و گرد شده او باعث شد که متوجه شوم که من از فرط نگرانی و فشارهای داخلی، خودم را و فرزندم را در این احساسات منفی غرق کردهام. با خودم عهد بستم که باید از این احساس شرم رهایی یابم.
این داستان تجربهای است از مادری که در مسیر پذیرش خود و فرزندش از شرم و فشارهای اجتماعی عبور میکند. امروز میفهمم که نباید خودم را و فرزندم را به خاطر شرایطی که نمیتوانستم تغییر دهم، عذاب میدادم. این داستان درسی از پذیرش، عشق و فداکاری است که هر مادر میتواند آن را تجربه کند.